
امروز اولین روز دورکاری کار کردنم بعد از دو ماه و نیم کار حضوریه. البته ماه اولم دور کار بودم یعنی سر مجموع سه ماهی هست که اینجا مشغولم. صبح بعد از یک روز وقت تلف کردن به معنای واقعی کلمه که به آن نیاز داشتم بیدار شدم. اول از همه رفتم سراغ لپتاپ تا تدارکات دورکاری امروز را مهیا کنم. تمام اطلاعات کاربری شرکت رو روی سیستم ست کردم. گفتم تدارکات! خب باید با خودم صادق باشم، به هرحال برای منی که ادعا داشتم فریلنسری یعنی یک تصمیم صد در صد درست و بی خطا، هنوز هم گاهی رگههایی از تعصبم در مورد آن بالا میاد، دقیقا مثل امروز. حوله ام را برداشتم و مثل اداب هر روز صبح قبل از سرکار رفتن خودم را گذاشتم زیر دوش اب سرد تا تمام خوابالودگی و دغدغههایم را بشورم. ژل رزماری صورتم را صورتم ماساژ دادم. بعد از آن شامپو به موهایم زدم و با شامپو بدنی که رایحه وانیل میدهد بدنم را تمیز کردم. تمام این مدت زیر دوش داشتم فکر میکردم که چقدر کار روی سرم ریخته و باید به این همه بهم ریختگی سروسامان بدهم. یک دور تمام همکارانم را با خصوصیاتی که از آنها میشناسم مرور کردم و فکر کردم واقعا اینجا آنجایی است که باید باشم و در آن قرار گرفتم؟ بالا و پایینهای خودش را تا الان داشت، وقتی وارد محیط شدم شبیه بچهای بودم که قدم در مهدکودک میگذارد. اولین چیزی که با آن مواجه شدم این بود که کار فریلسنری به هیچ عنوان برای مرا برای کار تیمی آماده نکرده است. در کشمشهای روزهای اول با همکارهای این چندین سالم بارها و بارها مشورت کردم و در عین حالی که گاهی حق را به من میدادند و گاهی ازم سلب میکردند. در نهایت تصمیم این بود که بمانم. چهمیدانم شاید تنها چیزی که اینجا در نگاه اول انتخابم بود، رفتار مدیریت بود. اصلا اینها چه اهمیتی دارد؟ اهمیت دارد از آن جهت که این مسیر برای من بعد از چندین سال جدید و تازه بود و الان در راه این مسیر همچنان شبیه یک بچه پا به مهدکودک گذاشته باید رشد کنم. کلمه رشد هم چه واژه عجیبیست! هزاران مفهوم در آن نهفته که بسته به موقعیت برای دلخوش کردن و ساختن نوری در مسیر جدید به دنباله آن میبندیم. از حمام آمدم و دوباره رمز سیستم را زدم. هرچه زدم وارد نشد. یک آن به خودم آمدم و در آینه نگاه کردم و نیشم تا بنا گوش باز شد. بله رمز سیستم شرکت را وارد میکردم و اینجاست که میتوان قدرت عادت را مشاهده کرد. همه حواشی که بگذریم. روحیه ام بهتر شده، کارم را دوست دارم، تیم را دوست دارم با تمام اختلاف نظرهایی که داریم و خوب مگر قرار است همه چیز باب میلم باشد؟ برخی از موارد را هم درباره آن به زور به پذیرش رسیدم. هرجا خواستم بیتابی کنم اول نقش خودم را دیدم و بعد انگشتم را به سمت بقیه گرفتم. همه چیز معمولی است. فقط شبها که میرسم خانه شبیه یک جناز درون تختم میخزم و صبح دوباره روز از نو و روزی از نو. هنوز وقتی نقش خودم را برای ساختن دیسیپلین میبینم به این نتیجه میرسم که برای همین مورد هم که شده باید روی خودم هنوز کار کنم. چیزی که در دنیای فریلسنری برایم تعریف نشده بود. بماند به یادگار از خاطرات تصمیمهای جدید امسالم که آن را نوشتم تا یادم بیایید بالاخره بر مقاومتی که درباره کار حضوری داشتم پیروز شدم و به خودم تجربه جدید هدیه دادم.
امروز اولین روز دورکاری کار کردنم بعد از دو ماه و نیم کار حضوریه. البته ماه اولم دور کار بودم یعنی سر مجموع سه ماهی هست که اینجا مشغولم. صبح بعد از یک روز وقت تلف کردن به معنای واقعی کلمه که به آن نیاز داشتم بیدار شدم.
اول از همه رفتم سراغ لپتاپ تا تدارکات دورکاری امروز را مهیا کنم. تمام اطلاعات کاربری شرکت رو روی سیستم ست کردم. گفتم تدارکات! خب باید با خودم صادق باشم، به هرحال برای منی که ادعا داشتم فریلنسری یعنی یک تصمیم صد در صد درست و بی خطا، هنوز هم گاهی رگههایی از تعصبم در مورد آن بالا میاد، دقیقا مثل امروز.
حوله ام را برداشتم و مثل اداب هر روز صبح قبل از سرکار رفتن خودم را گذاشتم زیر دوش اب سرد تا تمام خوابالودگی و دغدغههایم را بشورم. ژل رزماری صورتم را صورتم ماساژ دادم. بعد از آن شامپو به موهایم زدم و با شامپو بدنی که رایحه وانیل میدهد بدنم را تمیز کردم.
تمام این مدت زیر دوش داشتم فکر میکردم که چقدر کار روی سرم ریخته و باید به این همه بهم ریختگی سروسامان بدهم. یک دور تمام همکارانم را با خصوصیاتی که از آنها میشناسم مرور کردم و فکر کردم واقعا اینجا آنجایی است که باید باشم و در آن قرار گرفتم؟
بالا و پایینهای خودش را تا الان داشت، وقتی وارد محیط شدم شبیه بچهای بودم که قدم در مهدکودک میگذارد. اولین چیزی که با آن مواجه شدم این بود که کار فریلسنری به هیچ عنوان برای مرا برای کار تیمی آماده نکرده است. در کشمشهای روزهای اول با همکارهای این چندین سالم بارها و بارها مشورت کردم و در عین حالی که گاهی حق را به من میدادند و گاهی ازم سلب میکردند. در نهایت تصمیم این بود که بمانم.
چهمیدانم شاید تنها چیزی که اینجا در نگاه اول انتخابم بود، رفتار مدیریت بود. اصلا اینها چه اهمیتی دارد؟ اهمیت دارد از آن جهت که این مسیر برای من بعد از چندین سال جدید و تازه بود و الان در راه این مسیر همچنان شبیه یک بچه پا به مهدکودک گذاشته باید رشد کنم.
کلمه رشد هم چه واژه عجیبیست! هزاران مفهوم در آن نهفته که بسته به موقعیت برای دلخوش کردن و ساختن نوری در مسیر جدید به دنباله آن میبندیم. از حمام آمدم و دوباره رمز سیستم را زدم. هرچه زدم وارد نشد. یک آن به خودم آمدم و در آینه نگاه کردم و نیشم تا بنا گوش باز شد. بله رمز سیستم شرکت را وارد میکردم و اینجاست که میتوان قدرت عادت را مشاهده کرد.
همه حواشی که بگذریم. روحیه ام بهتر شده، کارم را دوست دارم، تیم را دوست دارم با تمام اختلاف نظرهایی که داریم و خوب مگر قرار است همه چیز باب میلم باشد؟ برخی از موارد را هم درباره آن به زور به پذیرش رسیدم. هرجا خواستم بیتابی کنم اول نقش خودم را دیدم و بعد انگشتم را به سمت بقیه گرفتم.
همه چیز معمولی است. فقط شبها که میرسم خانه شبیه یک جناز درون تختم میخزم و صبح دوباره روز از نو و روزی از نو. هنوز وقتی نقش خودم را برای ساختن دیسیپلین میبینم به این نتیجه میرسم که برای همین مورد هم که شده باید روی خودم هنوز کار کنم. چیزی که در دنیای فریلسنری برایم تعریف نشده بود.
بماند به یادگار از خاطرات تصمیمهای جدید امسالم که آن را نوشتم تا یادم بیایید بالاخره بر مقاومتی که درباره کار حضوری داشتم پیروز شدم و به خودم تجربه جدید هدیه دادم.

Archives
Categories
Links
Categories
Links
Links
برچسب:
نویسنده: مهراد محبی